-
کمک رسانی
@ 2008-05-14 – 10:57:41
سلام ملت. من شديدا دنبال يه سرويس بهتر براي وبلاگ مي گردم چون اينجا به خصوص براي فارسي نوشتن اصلاً مناسب نيست.
پيشنهاد هاي شما را با آغوشي بسي باز پذيرا هستم. -
Samin Baghcheban
@ 2008-04-12 – 12:11:59
فکر کردم شاید برای خیلی های دیگه غیر از من هم این خبر جالب توجه باشه. درسته که به خودی خودش خبر خوبی نیست, اما می شه برای ثمین باغچه بان خوشحال بود که روزی رفته که خودش دوست داشته و زمانی رفته که هنوز در شرایطی بوده که فعال باشه و کار کنهhttp://www.jadidonline.com/story/08042008/ssmin_baghcheban#comment-10685
همگی خوش باشید و به یاد ثمین لبتون پر آواز
-- -
be andishidan khatar makon!
@ 2008-04-05 – 20:04:06
ذهن های باز, درهای بسته
درهایی باز به روی ذهن های بسته
درهای بازی که به جایی راه نمی برند و درهای بسته ای که هر کدام سر راهی قرار گرفته اند؛ سر راهی یا سر یک چند راهیذهن های باز, درهای بسته و دست و پنجه نرم کردن با پندار گشایش
-
lahze ha
@ 2008-03-17 – 01:28:30
امروز فهمیدم که یکی از دوستام رو اون طور که آدم بعضی دوستهاش رو بیش از تنها به عنوان کسی که وقتت باهاش راحت می گذره دوست داره دوستش دارم چون همین الآن حاضر شدم کوله پشتی ام رو بدم بهش که توی بارون بتونه با دوچرخه بره تا پمپ بنزین خرید کنه برگردهنکته: به ساعت نوشته و به نکته ی "کوله پشتی" توجه شود
-
sayyaal-e zehn
@ 2008-03-15 – 03:16:29
امروز برای اولین بار سر کار تشویقی گرفتم. احساس جالبی بود, آن هم برای کاری که خیلی جدی نمی گیرمش. این تشویقی هیچ چیز خاصی نیست, تنها این که یک نفر بیاید کنارت بنشیند و بگوید مصاحبه ی قشنگی بود. روز جمعه ی خوبی داشته باشی. همیناز کارم به طور کلی راضی نیستم. حس فعال یا مفید بودن ندارم. از همه بدتر با این که همیشه چیزی برای نوشتن یا خواندن دارم نوع کارم ذهن ام را مشغول نمی کند و اجازه می دهد برای خودش هر وقت خواست و به هر کجا که خواست جولان دهد و من هم نمی توانم سر جا نگه اش دارم. با این همه چیزی که اینجا نگه ام می دارد, تنبل ام می کند که دنبال کار جدید بگردم و به قولی نمک گیرم کرده است یکی ساعت کار است که کاملا بر وفق مراد من است و یکی هم محیط کاری اینجاست
اینجا محیط کاری دوست داشتنی و دوستانه است. جدای از برخورد صمیمی ناظرها, همکارها هم اغلب آدم های گوناگونی هستند که از میانشان تا به حال چند دوست جالب دست چین کرده ام.
همه ی اینها به کنار عالم کاری برای خودش عالم دیگری ست؛ این کار کردنی که می گویم کار کردن برای امرار معاش است: لحظه ای ه با بیزاری به ساعتت نگاه می کنی حاضری مشغول به هرکار دیگری باشی و با این همه سر جایت می مانی و به کارت ادامه می دهی. لحظه های چندان دلپذیری نیستند اما حاظر نیستم ازشان بگذرم؛ لحظه هایی که برای بودنم و برای تداوم بودنم تن به چالش های روزمره ای می دهم که هنوز نمی دانم آیا سهمی هم از آنها دارم یا نه. همین لحظه ها چیزی به من می دهند که از هیچ راه دیگری به دست نمی آید. همیشه به یاد رولان می افتم که گفته است "کار نخستین شرف آدمی ست." درباره ی نخستین اش چیزی ندارم که بگویم اما این که کار بخشی از شرف آدمی آست لحظه ای هم شک نکرده ام
-
naghsh o naghghash
@ 2008-03-05 – 22:12:39
تنها که می نشست تازه سایه ی تیره از چهره اش مهو می شد و رنگ پریدگی شفافی جای آن را می گرفت. تنها که می نشست بار سنگین لبخندها, پرچانگی های مجلس گرم کن, ایستادگی ها و تکیه زدن های دیگران از روی دوشش برداشته می شد و سکوت سنگین تری جای آن را پر می کرد. تنها که می نشست با خودش روراست بودسر خودش را شیره نمی مالید. خودش خوب می دانست که همیشه از گوشه و کناری تنها شاهد همه چیز بوده است. باری که هنوز هر روز بر دوش می کشید از آن خودش نبود و این گاهی بیش از سنگینی بار کمرش را خرد می کرد
هر روز لبخندش را که بر لب می گذاشت و از در که بیرون می زد می دانست که تنها یک شهروند معمولی معمولی معمولی است. تنها چیزی که او را از میان خیلی معمولی های دیگر دست چین کرده بود توانایی ادراکش بود. از آنجا که هر چه دور و برش می گذشت از سطح پوستش می گذشت و به گوشت و خونش می زد, گذر زمان خونش را آلوده کرده بود به همه ی فجایع و همه ی ناپاکی های دنیای آدم ها
همه ی این سال ها مهم تر و مطمـءِن تر و قوی تر را بازی کرده بود. بازی گر خوبی بود. شاید بزرگترین راز موفقیتش این بود که گاه نیاز خودش هم فریب نقشش را می خورد و ساده لوحانه باورش می کرد. هم به نقشش خو گرفته بود و هم یکنواختی اش خسته اش کرده بود. برایش به گونه ای حکم عشقی قدیمی را داشت که نمی شود ترکش کرد چون که عزیز است, حتی اگر در گذر زمان رنگ باخته باشد
-
Neveshtar
@ 2008-03-04 – 21:30:39
حس نوشتن, حس حرکت خودکار و ردپای جوهر روی تن سفید کاغذ
جنس نوشتن با اغلب فعالیت های روزانه فرق دارد, از جنس و سنخ دیگری ست
اگر بگویی کسی تنها با نوشتن جادو کرده است باورت خواهم کرد چرا که نوشتن طبیعتی جادویی دارد. خط که روی کاغذ جا می اندازد, دست که روی کاغذ سر می خورد و به پیش می رود, انگشتان که با قلم نرم نرمک به رقص در می آیند, واژه ها که شکل می گیرند و اندیشه که سرازیر می شود اتفاقی می افتد که با هیچ سازوکار دیگری قابل مقایسه نیست
هر ازگاهی کاغذی جلویم می گذارم, نوشت افزاری به دست می گیرم و اگر افکارم رشته ی خاصی را دنبال نکنند هر چه به ذهنم برسد روی کاغذ می آورم تا از به جریان افتادن این ساز و کارآن چه که باید نصیبم شود. سپس به کاغذ که کم کم رنگ و رویی به خود می گیرد و از دست خط من شکل و شمایلش عوض می شود خیره می شوم و حس می کنم من هم دستی در جادوی نوشتن دارم. دلم همیشه برای نوشتن, جوهر مصرف کردن و مداد تراشیدن تنگ می شود. گاهی می نویسم فقط برای اینکه کشیده شدن مداد روی کاغذ, به دست گرفتن یک خودکار و یا تاب نرم جوهر روان نویس را روی ساچمه ی نوک روان نویس تجربه کنم. اعتیاد من است به گونه ای حس رضایت درونی که از نگاه کردن به کاغذ های سیاه شده و خط روان روی سفید تن کاغذ به دست می آید -
by P.S.Gifford
@ 2008-02-27 – 11:47:20
Counting Momentsby P.S. Gifford
The precise time thatyou are finished reading theses words,There shall be a special moment.
That impending moment,will shortly transform into the present,then ultimately fade into the past.
So use that moment wisely,for each moment slips through our existence,as sand passing in an hour-glass.
And we have no perception,of the dimension of that metaphorical hourglass,and at what point it shall become empty.
So I urge you not to lament.each gifted moment you’ve spent.Make them all significant.
Now that moment is imminentIn actual fact that magical future timeHas just arrived… -
ghand e parsi sadere az italia
@ 2008-02-17 – 18:24:38
این ها تکه های کوتاهی اند از نمایشگاه عکس ایران در شهر مستره ی ایتالیا. اوایل مهر که من ونیز مهمون دوستم بودم, سری هم به این نمایشگاه که کیارستمی تدارکش رو دیده بود زدم. مستره تا ونیز با قطار همش نیم ساعت راهه: این هم قطعاتی که من ازشون خوشم اومد
به حال هیچ کس غبطه نمی خورم
وقتی باد را
در سپیدار
به تماشا ایستاده ام
مردد
ایستاده ام بر سر دوراهی
تنها راهی که می شناسم
راه بازگشت است
کجاست
تکه ابری که
بکاهد اندکی
از شقاوت آفتاب
انتهای جاده های خاکی
به آسمان ابری می رسد
چند قطره باران
بر خاک
سال هاست
مثل پر کاه
در میان فصول
سرگردانم
و این یکی که جداً عشق منه: (مقدار زیادی سمپادی) حالا
حاصل کجروی هایم
کوره راه هایی ست
برای رهروان
